boyarlikonullom.blogfa.com

بویارلی کونولوم...چشم انتظارتم

زیر بارون.. ترنم.. سالروز تولد ترنم یه ماه دیگه میرسه.. ترنم کوچولو تولدت مبارک

زیـــر بــارون نفسـاتـــو دوســـت دارم
عـطـــر خـــوب، تــو رو بـارون میگیــره
بـا تــو زندگیـــم چــه رویــایــی میشـــه
بـا تــو ایــن قـلـــب یخــی جــون میگیــره
دوست دارم تمــوم لحظـه هامو با تـو باشم
دوســت دارم کـه دســت گـرمـتــو بگیــرم
دوسـت دارم تمــوم خاطراتـم با تــو باشــه
دوسـت دارم تـو انتظـار تلــخ تــو بمیـــرم
دوسـت دارم فقـــط چشــاتــو وا کـنــی
تـا ببیـنــی کـــه چـقــــدر دوســت دارم
همـــه خـوبـــی هـاتـــو بـاور مـی کـنـــم
نمــی تــونـــم بـی تـــو طـاقـــت بـیـــارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 8:22  توسط غریب آشنا  | 

با تو بوده ام

با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
همیشه با تو »

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 8:18  توسط غریب آشنا  | 

دیگر نمی نویسم

کودکی را پرسیدند .. بابا را چقدر دوست داری .. گفت  ده تا.  او آن زمان از بچه گی دنیا را ۱۰ تا می دانست..

و دنیای او ۱۰ تا بود

ناشناسی که برای من نوشتی چرا دیگر  نمی نویسی.

این وبلاگ پراز ناگفته ها و نا نوشته هاست

این وب تا دلت بخواهد پراز حرفاییست که بوی امید  و سرنوشت و پایان خوش میداد..

اما دیگرتمام گفته و نوشته ها بوی سکوت میدهد..سکوتی پراز تعجب و سوال بی پاسخ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 15:15  توسط غریب آشنا  | 

مرا در یاب

خداوندا !

مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم..

هیچ  رمقی برای ماندن ندارم

وهیچ  دلی برای اعتماد....

پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان ،

دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمندم    

                                                            نیازمند   آرامش آغوشت هستم ... 

                                                                              مرا بپذیر..

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:2  توسط غریب آشنا  | 

نمی دانم




آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.

احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.

گویی از کنار لحظه ها می گذرم

این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا

که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

در باره همه چیز میتوانم بنویسم

و لی نمی دانم

چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 12:59  توسط غریب آشنا  | 

همیشه گفتی...  این جمله رو..

اما  رفتارات همیشه معنای عکس اون رو داشت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 12:53  توسط غریب آشنا  | 

....
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:22  توسط غریب آشنا  | 

....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:10  توسط غریب آشنا  | 

............

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:9  توسط غریب آشنا  | 

..........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:4  توسط غریب آشنا  | 

..........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:59  توسط غریب آشنا  | 

به روز  کن  حرفامو ببینی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:51  توسط غریب آشنا  | 

....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:51  توسط غریب آشنا  | 

هیچ  کدوم  حقیر  نشدین.. کجا  هااااااااااااااان  ؟؟؟//////////

من  تحقیر  شدم  .. من  زجر  شدم.. نه  خونواده تو  نه  خو نواده من..

فقط  من.. فقط  من


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:46  توسط غریب آشنا  | 




 من از تو میمردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی میپیمودم

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

وقتی که شب مکرر میشد

وقتی که شب تمام نمیشد

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

 تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما

تو با چراغهایت میآمدی

وقتی که بچه ها میرفتند

و خوشه های اقاقی میخوابیدند

و من در آینه تنها میماندم

تو با چراغهایت میآمدی ....

تو دستهایت را میبخشیدی

تو چشمهایت را میبخشیدی

تو مهربانیت را میبخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را میبخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را میچیدی

و گیسوانم را میپوشاندی 

وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند

تو لاله ها را میچیدی

تو گونه هایت را میچسباندی

به اضطراب پستان هایم

و گوش میدادی

به خون من که ناله کنان میرفت

و عشق من که گریه کنان میمرد

تو گوش میدادی

اما مرا نمیدیدی




                                             قاصدک بارون خورده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:40  توسط غریب آشنا  | 

مطالب قدیمی‌تر