X
تبلیغات
boyarlikonullom.blogfa.com

boyarlikonullom.blogfa.com

بویارلی کونولوم...چشم انتظارتم

مرا در یاب

خداوندا !

مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم..

هیچ  رمقی برای ماندن ندارم

وهیچ  دلی برای اعتماد....

پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان ،

دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمندم    

                                                            نیازمند   آرامش آغوشت هستم ... 

                                                                              مرا بپذیر..

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:2  توسط غریب آشنا  | 

نمی دانم




آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.

احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.

گویی از کنار لحظه ها می گذرم

این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا

که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

در باره همه چیز میتوانم بنویسم

و لی نمی دانم

چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 12:59  توسط غریب آشنا  | 

همیشه گفتی...  این جمله رو..

اما  رفتارات همیشه معنای عکس اون رو داشت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 12:53  توسط غریب آشنا  | 

....
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:22  توسط غریب آشنا  | 

....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:10  توسط غریب آشنا  | 

............

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:9  توسط غریب آشنا  | 

..........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:4  توسط غریب آشنا  | 

..........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:59  توسط غریب آشنا  | 

به روز  کن  حرفامو ببینی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:51  توسط غریب آشنا  | 

....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:51  توسط غریب آشنا  | 

هیچ  کدوم  حقیر  نشدین.. کجا  هااااااااااااااان  ؟؟؟//////////

من  تحقیر  شدم  .. من  زجر  شدم.. نه  خونواده تو  نه  خو نواده من..

فقط  من.. فقط  من


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:46  توسط غریب آشنا  | 




 من از تو میمردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی میپیمودم

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

وقتی که شب مکرر میشد

وقتی که شب تمام نمیشد

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

 تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما

تو با چراغهایت میآمدی

وقتی که بچه ها میرفتند

و خوشه های اقاقی میخوابیدند

و من در آینه تنها میماندم

تو با چراغهایت میآمدی ....

تو دستهایت را میبخشیدی

تو چشمهایت را میبخشیدی

تو مهربانیت را میبخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را میبخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را میچیدی

و گیسوانم را میپوشاندی 

وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند

تو لاله ها را میچیدی

تو گونه هایت را میچسباندی

به اضطراب پستان هایم

و گوش میدادی

به خون من که ناله کنان میرفت

و عشق من که گریه کنان میمرد

تو گوش میدادی

اما مرا نمیدیدی




                                             قاصدک بارون خورده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:40  توسط غریب آشنا  | 

.زمان همه چیرو حل میکنه..  تو  حق  زندگی داری

اما من  نه...

من  آفریده  شدم  برای  زجر و عذاب.. آفریده  شدم  برای شنیدن  نفرت و نفرین

شنیدن بی خبری هام  و  جاخوردنام..بدی و حقارت دیدنام..

عاصی و خسته ام..  نا  امید ودلگیر و ی تفاوت و بی حیجان  برای آینده..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:7  توسط غریب آشنا  | 

دیدی گفتم خودت تو خوشی های زندگی روزمرت  غرقی..

سیزده بدرت خوش بگذره..

خیلی ها ...

من نه سزده  نه  عید..

تو خونه موندم  و به حرفای برنده تر از خنجرت فکر می کردم..

به این سه سال..  به  رفتارهای سینا و حرفاش تو دادگاه..

نفرینای مادرت..

حرفاش.. گلایه ی پر از بی خبریش از واقعیت..

تحقیر های علی پیش مردم تو قبرستون.و       .....

 و بودن تو.. تو بی تفاوتی...  آرزو  میکنم  یه روز آرزوی  مرگم  بهترین و تنها ترین خواسته ات 

 از خدا  باشه

 

امروزم  سیزده من تو سال ۹۱ رقم خورد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 21:16  توسط غریب آشنا  | 

این حرفارو برای دلخوشی من میگی...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:41  توسط غریب آشنا  |