مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم..
هیچ رمقی برای ماندن ندارم
وهیچ دلی برای اعتماد....
پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمندم
نیازمند آرامش آغوشت هستم ...
مرا بپذیر..
بویارلی کونولوم...چشم انتظارتم
مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم..
هیچ رمقی برای ماندن ندارم
وهیچ دلی برای اعتماد....
پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمندم
نیازمند آرامش آغوشت هستم ...
مرا بپذیر..
اما رفتارات همیشه معنای عکس اون رو داشت
من تحقیر شدم .. من زجر شدم.. نه خونواده تو نه خو نواده من..
فقط من.. فقط من
اما تو زندگانی من بودی
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما
تو با چراغهایت میآمدی
وقتی که بچه ها میرفتند
و خوشه های اقاقی میخوابیدند
و من در آینه تنها میماندم
تو با چراغهایت میآمدی ....
تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را میپوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند
تو لاله ها را میچیدی
تو گونه هایت را میچسباندی
به اضطراب پستان هایم
و گوش میدادی
به خون من که ناله کنان میرفت
و عشق من که گریه کنان میمرد
تو گوش میدادی
اما مرا نمیدیدی
قاصدک بارون خورده
اما من نه...
من آفریده شدم برای زجر و عذاب.. آفریده شدم برای شنیدن نفرت و نفرین
شنیدن بی خبری هام و جاخوردنام..بدی و حقارت دیدنام..
عاصی و خسته ام.. نا امید ودلگیر و ی تفاوت و بی حیجان برای آینده..
سیزده بدرت خوش بگذره..
خیلی ها ...
من نه سزده نه عید..
تو خونه موندم و به حرفای برنده تر از خنجرت فکر می کردم..
به این سه سال.. به رفتارهای سینا و حرفاش تو دادگاه..
نفرینای مادرت..
حرفاش.. گلایه ی پر از بی خبریش از واقعیت..
تحقیر های علی پیش مردم تو قبرستون.و .....
و بودن تو.. تو بی تفاوتی... آرزو میکنم یه روز آرزوی مرگم بهترین و تنها ترین خواسته ات
از خدا باشه
امروزم سیزده من تو سال ۹۱ رقم خورد